غم عالم همه در کنج دلم خانه گزید

پشتم از بار گران غم هجر تو خمید

دلم از بیکسی و غصه و اندوه شکست

مویم از شدت و افزونی غم گشت سفید

حالم از درد جدایی نگران است و خراب

روزگارم به هم آشفته، سیاه است و پلید

یاس غالب شده بر روح و دل عاشق من

در دلم نیست دگر ذره ای از عشق و امید

نازنین بود که میداد به من شوق و نشاط

نازنین رفت و به دل هر چه که خود بافت برید

مهربان یار مرا مرگ جدا از من کرد

شادی و عشق ز نادیدن معشوق پرید

شد گرفتار بلا در دل صحرای جنون

بخت ویران شده هم مرگ برایش طلبید

زندگی در نظرم پوچ و عبث جلوه کند

مژده ای دل که زمان سفر مرگ رسید

نرسیده است به سی عمر من و سیرم از آن

نوح بیچاره از آن عمر درازش چه کشید!

همه شب اشک، کویر دل من خیس کند

غنچه پرپر شود از شدت باران شدید

سالها مست تماشای جمالت بودم

همه در وقت وداع از دل دیوانه رمید

دل به دیگر ندهد عاشق افلاطونی

تا جهان هست و به تن جان، شده ام فرد و فرید