جدايي عشق

هنوز سفره دلم را برايت باز نکرده بودم

که رفتي

بي سرو صدا و بي خبر

و بعد

.

.

.


ادامه نوشته

بي تو

دل من باز گریست،

قلب من باز ترک خوردو شکست،

باز هنگام سفر بود و من از چشمانت میخواندم که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد، و از این

عشق گذر خواهی کرد و تو نخواهی فهمید بی تو این باغ پر از پاییز است.

 

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم .....

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم


این درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم



تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

ادامه نوشته

دوست

((دوست))

من در کنار تو ُ رنگ رویا های شبانه را زیبا تر از همیشه دیده ام

من مهربانی را با چشمان تو در خواب و رویاهایم در کنار فاصله ها دیده ام

من با دستهای ساده تو چتر و سایه ساری به روی غمهایم گرفته ام

با پاهای تو به روزهای نیامده آمده ام و از پشت پنجره های تیره و تار با چشمانت به تماشای فردا نشسته ام

نامه در مورد دل بریدن


آمدم تا ....

تو غمگین بودی و دل شکسته از آدم ها


آمدم تا نباشد در دلت جایی برای غم ها

همه خستگی هایت را به دوش کشیدم

توانستم که تو را آشتی دهم با لبخندها

ادامه نوشته