دلنوشته...
بروم به سرزمین ارزو هایم
وشکفته شوم
امانمیدانم بال هایم را
کجای این دنیا جا گذاشته ام
که پرواز را از یاد برده ام.......
من تنها در اتش تنهایی هایم میسوزمو میسوزم
هیچ امیدی درکار نیست!!!
هیچی نوری نمیتابد!!!!
در تاریکی تام فرو رفته ام......
نمیخوام نجات پیدا کنم!!!!
شایدها راه ازادی من باشد.............
وقتی خارج از مرز عشقی
اونو یه دروغ بزرگ میدونی
اوما وقتی از مرز رد میشی
دیگه به این فکر نمیکینی که قاطی چه دروغ هایی شدی!!!...
زمانه میگه:
اگه دنیا هرچی که داشتم گرفت ولی دستت رو توی دستم گذاشت......
اما زمونه میگه:
دنیا هرچی که داشتم گرفت حتی دستای تو......
همیشه ادم هایی که ادعا میکنن که هیچ وقت عاشق نمیشن
یا از عشق متنفرن
زود تر ازهمه عاشق میشن
زود تر از همه وابسته میشن
در گرو غل و زنجیر های تاریکی چشمانم را میبندم وبه روزی فکر میکنم
که تمام سختی هارا رها کرده ام وبه سوی ارزو هایم میرووم...............
خم میشوم تا زا زیر پاهایت تکه های قلب شیشه ای ام را جمع کنم
امااا..........
تو انقدر غرور داری که پایت را برنمیداری......!!!!!!!!!
روز هارا پشت سر میگذارم
برای رسیدن به
پایان داستانی که خداوند برایم رغم زده است.............
متظر نظراتون هستم.............................
اینجا در قلب من حد و مرزی