بلبلیم در باغ هستی ومحکومم به تنهایی ،انگار از همون اول سرشتم را با تنهایی

عجین ساخته اند .بلبلیم که بالهایم را تقدیر بسته ویارای پرواز ندارم .دراین باغ

هستی همه چیز مهیا هست اما پرتوسکوت برجانم سایه افکنده ونغمه ی آوازم را

بیصدا کرده است... فکر نکنید از همون اول اینچنین بودم .نه ؟!

مرا یاری بود وفادار که زیبایی وجودش باعث میشد چنان نغمه ی مستا نه ای

بسرایم که تمام بلبلان این باغ به حالم حسرت بخورند وچنان شور وچنان شیدایی

داشتم که تمام باغ هستی ازنغمه ی عاشقانه ی من به وجد می آمد وشراب عشق را

به من هدیه می داد ومست مستم می کرد آن زمانها در کنار یار زیبا ودلفریبم بر فراز

آسمان قرمز عشق پرواز می کردم ودنیازیر بالهای من به اندازه ای کوچک وخوار

بود که حرفی برای گفتن نداشت .....

ولی افسوس وصد افسوس که این خوشبختی دیری نپایید وسایه ی غم بروجود من

پرتو افکند همه چیز از زمانی شروع شد که یار نازنینم مرا ترک کرد وعزم باغی

دیگر کرد .هر چه برایش التماس کردم سودی نداشت تصمیمش را گرفته بود

او رفت ومرا در حسرت دیدارش اینچنین غمگین کرد. از آن زمان دیگر باغ دلم

پژمرد وهیچ گلی درآن نرویید.چون هر گلی در باغ دل من نمی رویید .شاید عیب من

هم این باشد.چه می شود کرد سرنوشت منهم اینچنین بود که تنها بمانم ودرحسرت

دیدارش بسوزم وبمیرم . بدون او این باغ چه ارزشی داشت ؟ چه ارزشی دارد در باغ

زیبا وقشنگی زندگی کنی وهمه چیزبرایت مهیا باشد اما دلت خوش نباشد؟

کسی که دلش شادی نداشته باشد در بهشت هم زندگی کند بهشت برایش عین جهنم هست.

در این باغ هستی تنها یک گل بود که من برایش میمردم گل های دیگر در نظرم رنگ وبویی

نداشتند .شاید اگر از روز اول ندیده بودمش میشد. اما دیگر نمی شود.

دیگراگر درمیان باغی از گل های شقایق هم زندگی بکنم دلم دیگر آن شور وشیدایی

را ندارد .آری دیگردلشده ی هیچ گلی نمی شوم که هیچ !!از دیگر گلها هم بیزار شده ام

واز همه ی آنها دوری می جویم .

خدایا خداوندا مرا دراین باغ زیبا رها کرده ورفته او مرا دیگر نمی خواهد .بدون او

چگونه می توانم زنده بمانم ونغمه ی عاشقانه بسازم ؟او غذای روح من بود.او تمام

دلخوشی من بود .حتی اگر گلی ازباغ وجودش نمی چیدم باز شیدایش بودم دلم خوش بود

که دلبر نازنینم کنارم هست .او عاشقی اسیرچون مرا به بلبلی از باغ دیگر فروخت .

او مرا زنده زنده به خاک سپرد .اواشک هایم را ندید که چگونه از چشمانم می غلطید

وبه زمین می ریخت وبا هر ریختن اشک من زمین نیزغمگین شده وازغمگینی اش

دیگر کائنات غمگین می شدند. حتی آن سنگ پنهان در زیر بوته ها نیز به حال من گریه

می کند حتی آن درخت پیر که شاهد شیدایی من بود ناله سر می دهد وآن کبوتری  که به

صدای نغمه ی عاشقانه ی من می رقصید دیگر خوشحال نیست وپر هایش دیگر شوق

پروازندارند . آری بعد از رفتنش روزگارم اینچنین است .کارم شده غصه وماتم روحماز

جسمم جدا شده وبا من به قهر است دیگر مرده ای هستم متحرک که نه روحی دارد ونه

احساسی. اینجا هستم تا وجودم نیز ذره ذره آب شود و بمیرم .فقط یک آرزو درقلبم دارم

وآن اینست  که وقت  مردنم دلبرم به کنارم باشد ولحظه ی آخر وقتی سربه روی شانه هایش

گذاشتم بمیرم .فقط همین....دیگر آرزویی ندارم .خدایا کمکم کن به کائناتت بسپار مرایاری کنند

تا عشقم را بیابم وبعد بمیرم .به باد صبا بسپار که برایم نشانی از آن یار نازنینم بیاورد و

برایش پیغام ببرد که من در پیچ آخر زندگی منتظرش هستم خدایا کمکم کن تا آخرین وداع

را با اوبکنم .خدایا اگر اینجا دراین باغ بدون دیدن رویش بمیرم ؟بدون اینکه سرم بر روی

شانه هایش باشد؟دیگر در آن دنیا نیز آرامشی نخواهم داشت. دیگر شور وشیدایی من که

همه جا زبا نزدآدم وعالم بود به یاد فراموشی خواهد رفت .

خدایا کمکم کن دیگر همه ی امیدم به تو هست مرا نا امید از درگاهت نران .نذار دشمنانم

به حالم بخندن واینگونه خوار وذلیل این باغ هستی را ترک کنم .

اگر آن دلبرده ام لحظه ی آخر کنارم باشدوآخرین جرعه ی مستی را پیش او سر بکشم

باز عاشقانه میمیرم .

آری عاشقانه، باز آخرین نغمه ی زندگی ام را که فقط برای او ساخته ام می خوانم و

پیش او باغ هستی را وداع می گویم .خدایا کمکم کن دیگر نفس هایم به شماره افتادند وبه

سختی نفس می کشم .من هنوزمنتظرم ، آری منتظرم تا بیاید وکلبه ی حزین دلم را با

آمدنش روشن وخوشحال کند ومهرسکوت را از لبم بردارد تا آخرین شعر شیدایی را

برایش بسرایم و سرم را بر روی شانه هایش نهاده عاشقانه وداع کنم .

خدایا اون ترکم کرد ولی من به یاد اون زندگی میکنم تو کمکم کن ای خدا....

خدایا یا برگرده یا منو...